ما از مذهب رویگردانیم خوش آمدید

پرواز انسانها بدون کمک از عالم غیب

رژیم اسلامی قتل را موثرترین ابزار برقراری خود می شناسد

من وخدا
چوبه دار خدا را دیدم ! در خیابان آزادی تقاطع بهبودی دیدمش؛ تفنگ بود و شلیک میکرد؛ از بشریت زهر چشم میگرفت। آنطرفتر در امیر آباد دیدمش که سرب بود و داغ بود تا سینه ای داغ تر را بشکافد ، تا ندای بشریت را مُهری باشد بر لبانی خونسرخ । دیدمش که باتوم بود، بر گرده دخترکی میکوبید و صدای کوبیدن خدا را من میشنیدم। دیدمش که مشت بود که موهای پریشان عسل را گرفته به سمت ماشینش میکشید وعسل به دنبالش। دیدمش که عمامه داشت و پول داشت و خشمگین از صدای ما بود و درندگان دست آموزش را دیدم که زوزه کشان گوشت تن ما را میدریدند و میخوردند. پیشتر نیز دیده بودمش که طناب بود بر گردن دل آرا؛ و چه مفتخر بود که دل آرا بیاویزد. دیدمش که سنگ بود و صورت آمینا خرد میکرد، دیدمش که تیغ بود که لبهای سرخابی آن دختر زیبا را پاره میدرید، دیدمش بر پیکر سوسن و شیوا که روز ما را روز کارگر را بزرگ داشته بودند و خدا بود که غضب کرده بود و شلاق شده بود وبه انعطاف خود میبالید. دیدمش که با غرور راه میرفت و نعره میکشید و به دوستانش توصیه میکرد که ما را امان ندهند. دیدمش که پونز شده بود و چه محکم میکوبید روسری را بر سر آن زن که نامش را نمیدانم. دیدمش که بنزین بود بر اندام آن دختر جنوبی که گر گرفته بود و گوشواره اش گوشش شده بود. دیدمش که شوهر لقب داشت و به دختری خردسال همراه با هلهله دوستان و در گورستانی به نام حجله تجاوز میکرد و حاج آقایی آنطرفتر اجرتش را میگرفت!

خدا را سالهاست میشناسم ! چند ماهه بودم که پدرم را به اوین، کاخ تابستانی خدا، برده بودند و خدا برایش گیلانی و لاجوردی و شلاق و مشت و سیلی و طناب شده بود. خدا را سالهاست که میشناسم ! من خداشناسم!
ای خدا ! تو نیز مرا بشناس! من آنم که کمر به نابودی تو بسته! من آنم که از پای نمینشیند تا تو را از اریکه منحوس قدرتت پایین نیانداخته! من صدای دل آرا و ندا و اشکان و سهراب و ترانه و ایرج و کیانوش و آرمان و عسل و شیوا و غلام و تهران و تبریز و اصفهان و شیراز و مشهد و قم و کازرون و همدان و سنندج و مریوان و زنجان و کرمانشاه و گچساران و اهواز و زاهدان و مازندران و گیلانم! من زنم که تو دشمن من و من تشنه خون تو! من کودکم که خنده من شکنجه روح توست! من جوانم که اراده من حکم سقوط توست! من کارگرم که آفریدگار منم و تو پوچی و رذلی و خونخوار و جبّار!
به یارانت بگو من کابوس شبشان و عذاب روزشانم! بگو من عزم جزم کرده ام که آدمخوار منقرض کنم. بگو خانه یارانت را برسرشان خراب میکنم. بگو خود تو را نشانه گرفته ام که تو سالهاست مرا نشانه گرفته ای! بگو راه فرار ندارند و چاره ای جز تسلیم ! بگو ! به آنها بگو که چه بیچاره ای هستی و آنها چه بدبختهایی هستند! بگو که ترا در برابر خیل عظیم انسان توانی نیست و اینان محکوم به فنایند!
خدا! ای جرثومه فساد! حکومتت سرنگون باد! به دست من!
ایمان شیر علی

Welcome

تـوجـه تـوجـه

لطفا نظرات وانتقادات خود را به آدرس زیر ارسال نمائید

shgh79@yahoo.com


سه‌شنبه، تیر ۳۰

رژیم اسلامی قتل را موثرترین ابزار برقراری خود می شناسد

من وخدا
چوبه دار خدا را دیدم ! در خیابان آزادی تقاطع بهبودی دیدمش؛ تفنگ بود و شلیک میکرد؛ از بشریت زهر چشم میگرفت। آنطرفتر در امیر آباد دیدمش که سرب بود و داغ بود تا سینه ای داغ تر را بشکافد ، تا ندای بشریت را مُهری باشد بر لبانی خونسرخ । دیدمش که باتوم بود، بر گرده دخترکی میکوبید و صدای کوبیدن خدا را من میشنیدم। دیدمش که مشت بود که موهای پریشان عسل را گرفته به سمت ماشینش میکشید وعسل به دنبالش। دیدمش که عمامه داشت و پول داشت و خشمگین از صدای ما بود و درندگان دست آموزش را دیدم که زوزه کشان گوشت تن ما را میدریدند و میخوردند. پیشتر نیز دیده بودمش که طناب بود بر گردن دل آرا؛ و چه مفتخر بود که دل آرا بیاویزد. دیدمش که سنگ بود و صورت آمینا خرد میکرد، دیدمش که تیغ بود که لبهای سرخابی آن دختر زیبا را پاره میدرید، دیدمش بر پیکر سوسن و شیوا که روز ما را روز کارگر را بزرگ داشته بودند و خدا بود که غضب کرده بود و شلاق شده بود وبه انعطاف خود میبالید. دیدمش که با غرور راه میرفت و نعره میکشید و به دوستانش توصیه میکرد که ما را امان ندهند. دیدمش که پونز شده بود و چه محکم میکوبید روسری را بر سر آن زن که نامش را نمیدانم. دیدمش که بنزین بود بر اندام آن دختر جنوبی که گر گرفته بود و گوشواره اش گوشش شده بود. دیدمش که شوهر لقب داشت و به دختری خردسال همراه با هلهله دوستان و در گورستانی به نام حجله تجاوز میکرد و حاج آقایی آنطرفتر اجرتش را میگرفت!

خدا را سالهاست میشناسم ! چند ماهه بودم که پدرم را به اوین، کاخ تابستانی خدا، برده بودند و خدا برایش گیلانی و لاجوردی و شلاق و مشت و سیلی و طناب شده بود. خدا را سالهاست که میشناسم ! من خداشناسم!
ای خدا ! تو نیز مرا بشناس! من آنم که کمر به نابودی تو بسته! من آنم که از پای نمینشیند تا تو را از اریکه منحوس قدرتت پایین نیانداخته! من صدای دل آرا و ندا و اشکان و سهراب و ترانه و ایرج و کیانوش و آرمان و عسل و شیوا و غلام و تهران و تبریز و اصفهان و شیراز و مشهد و قم و کازرون و همدان و سنندج و مریوان و زنجان و کرمانشاه و گچساران و اهواز و زاهدان و مازندران و گیلانم! من زنم که تو دشمن من و من تشنه خون تو! من کودکم که خنده من شکنجه روح توست! من جوانم که اراده من حکم سقوط توست! من کارگرم که آفریدگار منم و تو پوچی و رذلی و خونخوار و جبّار!
به یارانت بگو من کابوس شبشان و عذاب روزشانم! بگو من عزم جزم کرده ام که آدمخوار منقرض کنم. بگو خانه یارانت را برسرشان خراب میکنم. بگو خود تو را نشانه گرفته ام که تو سالهاست مرا نشانه گرفته ای! بگو راه فرار ندارند و چاره ای جز تسلیم ! بگو ! به آنها بگو که چه بیچاره ای هستی و آنها چه بدبختهایی هستند! بگو که ترا در برابر خیل عظیم انسان توانی نیست و اینان محکوم به فنایند!
خدا! ای جرثومه فساد! حکومتت سرنگون باد! به دست من!
ایمان شیر علی